شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش او وصیت کرد: من ۱۷ شتر و ۳ فرزند دارم.شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم نصف انها را و فرزند دومم یک سوم انها را و فرزند کوچکم یک نهم مجموع شتران را به ارث ببرند.وقتی که بستگانش بعد از مرگ او این وصیت نامه را مطالعه کردند متحیر شدند و به یکدیگر گفتند ما چطور می توانیم این ۱۷ شتر را به این ترتیب تقسیم کنیم؟
و بعد از فکر کردن زیاد به این نتیجه رسیدند که تنها یک مرد در عربستان می تواند به انها کمک کند. بنابراین انها به نزد امام علی رفتند تا مشکل خود را مطرح کنند.حضرت فرمود: رضایت میدهید که من شترم را به شتران شما اضافه کنم آنگاه تقسیم بنمایم؟ گفتند: چگونه رضایت نمی دهیم.هر کسی دوست دارد یک شتر اضافی تر داشته باشد .پس شتر خویش را به شتران اضافه نمود و به فرزند بزرگ که سهمش نصف شتران بود، نه شتر داد (۹=۲÷۱۸) . به فرزند دوم که سهمش ثلث شتران بود، شش شتر داد (۶=۳÷۱۸) و به فرزند سوم که سهم او یک نهم بود، دو شتر داد (۲=۹÷۱۸) .
و در اخر یک شتر باقی ماند که همان شتر حضرت بود.(۱۷=۹+۶+۲) .

تصمیم سازی و قضاوت درست از ویژگی های ضروری یک مدیر توانمند می باشد.
بسم الله الرحمن الرحیم
روزی شبلی(عارف مشهور)را دیدند الله الله می گفت،جوانی سوخته دل پرسید:چرا “لا اله الا الله” نمی گویی؟گفت ترسم چون”لا اله”بگویم به”الله” نرسیده نفسم گرفته شود.*
*تذکرة الاولیا
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .
پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و...
حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند!!
قرآن مجید معمولاً از قیامت به (یوم) یعنی روز تعبیر فرموده است مثلاً «لااُقسِمُ بِیَومِ القِیامَةِ» در حالیکه آفتاب در قیامت در هم پیچیده می شود ، آنجا فقط نور ایمان و ولایت کار می کند برای مؤمن که نور ولایت در دلش تابیده، همه جا روشن است ولی برای غیر مومن تاریکی محض است ، وجوه مختلفی برای یوم ذکر کرده اند ، وجه مناسبی برای تعبیر به یوم آنست که دنیا نسبت به آخرت شب است، ظلمات، غفلت و جهل به واقع، آنرا فرا گرفته است، لکن قیامت سرای شهود و حضور است، اینجا باید ایمان به غیب پیدا کرد اما آنجا بوی بهشت از هزار سال راه به مشام می رسد، زبانه های آتش جهنم بلند است میزان عدل الهی و سنجس اعمال برپااست چگونه می شود انکار کرد مقام انبیاء و عظمت شأن اهل ایمان را؟! لذا روز، روز قیامت است و دنیا نسبت به آن شب است، فعلا مردم در ظلمات هستند و هر چند هم می شنوند خبر است لکن شنیدن کی بود مانند دیدن.
دل مرا ز اندیشه اسباب دنیا سرد شد
آخرت با یادم آمد آرزوها سرد شد
چون شدم آگه ز اسرار علوم آخرت
بر دلم دنیا و مافیها سرا پا سرد شد
هرگهم دل گرم گردید از تماشای جهان
یادم آمد آخرت دل از تماشا سرد شد
فیض کاشانی
« امیلی عزیز ،
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »
امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام.
مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد :
« امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،
با عشق، خدا » 
"و خداوند همه ى اسماء (حقائق و اسرار هستى) را به آدم آموخت، سپس آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مى گویید، از اسامى اینها به من خبر دهید؟ "
پیامها:
1-معلّم واقعى خداست وقلم، بیان، استاد وكتاب، زمینههاى تعلیم هستند.«عَلّم»
2- برترى انسان بر فرشتگان، به خاطر علم است. «وعلّم آدم...»
3- انسان براى دریافت تمام علوم، استعداد و لیاقت دارد. «كلّها»
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می
کنیم؛
بعد
از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد
از چند روز به دوستی
بعد
از چند ماه به همکاری
بعد
از چند سال به همسایه ای ...
اما
بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
دیگر
وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.
او که
یگانه است و شایسته
...
زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می
شوند؛
پس
هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی،
بدان
که خدا می خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.
جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.
روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات اخیر با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.
متوجه شدم قبل از ناهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.
نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت:خدا
« بارالها ! می خواهم بدترین بنده ات را ببینم . »
ندا آمد :
« صبح زود به درب ورودی شهر برو . اولین كسی كه از شهر خارج شد او بدترین بنده من است .
حضرت موسی (ع) اول صبح روز بعد به درب ورودی شهر رفت .
پدری با فرزندش اولین نفری بود كه از درب شهر خارج شد .
حضرت موسی (ع) پیش خود گفت :
« بدبخت خبر ندارد كه بدترین خلق خداست ! »
حضرت موسی (ع) پس از بازگشت رو به درگاه خداوند نمود و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش ، عرضه داشت كه :
« بارالها ! حال می خواهم بهترین بنده ات را ببینم . »
ندا آمد :
« آخر شب به درب ورودی شهر برو . آخرین نفری كه وارد شهر شود او بهترین بنده من است . »
هنگامی كه شب شد حضرت موسی (ع) به درب ورودی شهر رفت .
با تعجب دید كه آخرین نفری كه از درب وارد شهر گردید همان پدر با فرزندش می باشد .
حضرت موسی (ع) رو به درگاه خداوند با تعجب و درماندگی عرضه داشت :
« بارالها ! چگونه ممكن است كه بدترین و بهترین بنده ات یك نفر باشد ؟ »
ندا آمد :
« یا موسی ! این بنده صبح كه می خواست با فرزندش از درب ورودی شهر خارج شود بدترین بنده من بود . اما ... »
اما هنگامی كه فرزندش نگاهش به كوههای عظیم افتاد از پدرش پرسید :
« بابا ! بزرگتر از این كوهها چیست ؟ »
پدر گفت :
« زمین »
فرزند پرسید :
« بابا ! بزرگتر از زمین چیست ؟ »
پدر جواب داد :
« آسمانها »
فرزند پرسید :
« بابا ! بزرگتر از آسمانها چیست ؟ »
پدر در حالی به فرزند نگاه می كرد ، اشك از دیدگانش جاری شد و گفت :
« فرزندم ! گناهان پدرت است كه از آسمانها نیز بزرگتر است ... »
فرزند پرسید :
« بابا ! بزرگتر از گناهان تو چیست ؟ »
پدر كه دیگر طاقتش تمام شده بود نتوانست دیدگان ابر آلود خویش را كنترل نماید . به ناگاه بغضش تركید و گفت :
« دلبندم ! بخشندگی خدای بزرگ از تمام اینها و تمام هر چه هست بزرگتر و عظیمتر است ... ! »
یک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم؛ بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن..
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانشنشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند..
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهندخوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این کهنامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم؛ چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامیعالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی.. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!
بنده ای شبی در خواب دید مشغول قدم زدن با خدا در ساحل زندگیست. صحنه های زندگی در آسمان بسرعت از مقابل چشمانش می گذشت. در هر صحنه دو ردپا در ساحل می دید: یکی ردپای خودش، دیگری ردپای خدا.
وقتی آخرین صحنه ی زندگی از مقابل چشمانش گذشت، به عقب برگشت و به ساحل نگریست. متوجه شد بارها در طول مسیر زندگی فقط یک رد پا وجود داشت؛ درست در سخت ترین و غمگین ترین لحظات زندگی. ناراحت شد و با آزردگی به خدا گفت: تو گفتی اگر من تو را تبعیت کنم، در همه مسیر کنار من خواهی بود. ولی اکنون می بینم در دشوارترین لحظات زندگی فقط یک ردپا وجود دارد. چرا درست زمانی که یشترین نیاز را به تو داشتم مرا تنها رها کردی؟
خدا پاسخ داد : بنده عزیزم ، من تو را دوست دارم و هرگز تو را رها نکردم، در لحظات رنج و امتحان، همان جا که تو فقط یک ردپا می بینی، من تو را در آغوش گرفته بودم.

چهل و پنج دقیقه ای می شد که در آن سوز سرما ایستاده بود.
زن ٬ کنار جاده منتظر کمک ایستاده بود . ماشین ها یکی پس از
دیگری رد می شدند . انگار با آن پالتوی کرمی اصلا توی برف ها دیده
نمی شد .به ماشینش نگاه کرد که رویش حسابی برف نشسته بود .
شالش را محکم تر دور صورتش پیچید و کلاه پشمی اش را تا روی
گوش هایش کشید .یک ماشین قدیمی کنار جاده ایستاد و مرد جوانی
از آن پیاده شد . زن ، کمی ترسید اما بر خودش مسلط شد مرد جوان
جلو آمد و به او سلام کرد و مشکلش را پرسید .زن توضیح داد که
ماشینش، پنچر شده و کسی هم به کمک او نیامده است .مرد جوان
از او خواست بیش از این در آن سرمای آزار دهنده نماند و تا او
پنچرگیری می کند زن در ماشین بماند .او واقعا از خداوند متشکر بود
که مرد جوان را برایش فرستاده است. در ماشین نشسته بود که
مرد جوان تق تق به شیشه زد .زن پولی چند برابر پول پنچرگیری
در مغازه را که کنار گذاشته بود برداشت و از ماشین پیاده شد و بعد
از اینکه از وی تشکر کرد ، پول را به طرفش گرفت . مرد جوان ، با ادب ،
پول را پس زد و گفت که این کار را فقط برای رضای خاطر خداوند انجام
داده است و به او گفت :
"در عوض ، سعی کنید آخرین کسی نباشید که کمک می کند."
از هم خداحافظی کردند و زن که به شدت گرسنه بود به طرف اولین
رستوران به راه افتاد. از فهرست غذای رستوران یکی را انتخاب کرده
بود که زن جوانی که ماه های آخر بارداری خود را می گذراند با لباس
بسیار کهنه و مندرسی به طرفش آمد و با مهربانی از او پرسید
چه میل دارد. زن ، غذایی 80 دلاری سفارش داد و پس از آنکه غذا را تمام
کرد ، یک اسکناس صد دلاری به زن جوان داد. زن جوان رفت تا بیست
دلار بقیه را برگرداند.اما وقتی بازگشت خبری از آن زن نبود . در عوض ،
روی یک دستمال کاغذی روی میز یادداشتی دیده می شد .زن جوان
یادداشت را برداشت . در یادداشت نوشته شده بود که آن بیست دلار به
علاوه ی چهارصد دلار زیر دستمال کاغذی برای وی گذاشته شده است
تا برای زایمان دچار مشکل نشود . یادداشت برای آن زن بود و در آخر
نوشته شده بود : "سعی کن آخرین نفری نباشی که کمک می کند. "
شب که شوهر زن جوان به خانه بازگشت، بسیار محزون بود و گفت که به
خاطر پول بیمارستان نگران است چون نزدیک زمان زایمان است و اون ها
آهی در بساط ندارند . زن جوان ماجرای آن روز را برایش تعریف کرد :
درباره ی زنی با پالتوی روشن که مبلغ کافی برای او گذاشته بود و نامه
را هم به او نشان داد.
قطره ی اشکی از گوشه ی چشم مرد جوان فرو ریخت و برای همسرش
تعریف کرد که آن روز صبح در جاده به همین زن برای رضای خداوند
کمک کرده است...